خرید بک لینک
مغزم میخواد گولم بزنه که فکر کنم تو خونه ای و توی شهر کوچک شمالی ، نوه ها مشغول سروصدان و تو با نایلون قرص هات مشغول ...ولی موفق نمیشه .طول روز مخصوصا آخر شبها و صبح زود بعد از خواب یهو میایی توی سرم ....مث امروز که توی خواب و بیداری خیلی واقعی کنارم بودی، با یه حس دلتنگی شدید رفتم محکم بغلت کنم که یهو چشمام باز شد و محو شدی..اونقدر قلبم مچاله شده بود و درد گرفته بود که توی خودم جمع شدم و اشکهام سرازیر شد ... وسط سینه ام ی تیر کشید ..بابایی اینروزا سرم شروع کرده به سوت کشیدن...یه سوت دائمی که داره دیوونه ام میکنه .... آغوشم تا ابد از بغل کردنت خالی موند از روبوسی محکم به وقت دیدار ... از آغوش محکم به وقت وداع حتی ...

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 15:22

صبح رفتم توی حیاط او مشغول آبیاری گلها بود

یهو صدای حرف زدن پُل رو شنیدم پل که یه ماه پیش همسرش بعد از شصت سال زندگی مشترک فوت شده بود

با تعجب گفتم: پل داره با کی حرف میزنه

خیلی عادی گفت: با زنش،، کار هر روزشه

رفتم دهن باز کنم بگم اون که مرده

یهو گفتم فهیم تو نبودی همین چند دقیقه قبل توی خونه بلند بلند با بابا حسن و عکسش که روی آینه است و داره میخنده حرف میزدی ؟

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 11:44

بوی بوته ی گوجه فرنگی توی عصرهای تابستون به وقت آبیاری باغچه وقتی از کنارشون رد میشی که سیرابشون کنی

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 11:44

پانزده روز بدون اینکه هوای صبحهای شهر کوچک شمالی به ریه هات وارد بشن گذشت !

بدون اینکه دوتایی چشم باز کنیم و یادمون بیاد خیلی دلمون واسه هم تنگ شده ، واسه بغل کردن هم ..

بابایی قشنگم ۱۵ روز گذشت و میخواستم بگم: دلم خیلی واست تنگ شده بابا

اما این جمله واسه حجم و نوع دلتنگی ما جمله ی درستی نیست! مایی که شش ساله دلتنگ هم بودیم!

و حالا دلتنگیمون ابدی و بی پایان شد بابا ... ابدی و بی پایان ...

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 11:44

دیروز رفتیم یکی از قبرستونهای شهر توی کلیسای کوچیکش تا با pat یا پاتریشیا خداحافظی کنیم ...دیروز نوه اش ازش گفت : که نَنی ترافلهایی که درست میکرد لنگه نداشت ...میگفت نَنی یه تیکه کلام داشت و همه اش میگفت :get on with itمهم نیست چی و چه سختی هایی سر راهت هست تو (فعالانه) برو و ادامه بده.(وانایست )عکسهای جوونی هاش رو با پل نشون دادن خیلی قشنگ بودن دوتاشون ... وقتی که آهنگ مورد علاقه ی پت توی سالن پخش شد پل دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و اشکهاش دیگه تا آخر مراسم قطع نشد .دیروز پل غروب در حالیکه کت تمیزی که پوشیده بود رو انداخته بود دستش از مراسم برگشت به استقبالش رفتیم. از اینکه اومدیم تشکر کرد کمی حرف زد و گفت : دو دست کت شلوار داره یکی روشن واسه عروسی ها یکی هم این .بعد دسته گلی که آورده بود واسش بردیم روی پله هاشون. ایستاد و گفت: چه دور هم با بچه ها همه جمع شده بودیم، یحتمل دفعه ی بعدی واسه مرگ من جمع میشن.گفت کاریش نمیشه کرد ، میخوام طبق گفته ی پَت (پاتریشیا) ادامه بدم تا آخر ...بهش گفتیم : بدون هر وقت کاری داشتی همیشه اینجاییم ... تشکر کرد و رفت تا در خونه ی خالی از همدم و همراهش سر به بالین بذاره ...آخرشب وقتی * او *رفته بود توی تخت و و من پایین تخت داشتم چندتا حرکت نرمشی انجام میدادم بهش گفتم : یعنی وقتی مُردم تو میدونی من چه آهنگی رو دوست داشتم؟ والاه خودم هم نمیدونم ..بعد یه کم فکر کرد و گفت : کوچولوی زردم قناااری...گفتم اوه نههههه آر یو سیریس؟ ولی بعدش گفتم : چرا که نه ، میتونی همین رو با صدای بلند بخونی پشت میکروفون و بگی گاهی ازم میخواست اینو واسش بخونم و ملت قهقهه بخندند

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:25

بابا رفتبابا حسن چشمهای خسته اش رو واسه همیشه بست ...قلب شاد و پر از زندگیش دیگه نمیزنه...و داغ و حسرت دیدار دوباره مون و آغوش گرفتنش موند با من تا زنده ام ...بابا یازده شبِ ایران قلبش ایستاد و دیگه برنگشت..در بیمارستان داغون شهرموناز همه ی مسئولین اون کشور متنفرم با تموم وجووود متنفرمبابا وقتی ماهِ آسمون خیلی قرمز و بزرگ بود، رفت وقتی پیام داداش اون بالای گوشی دیده شد که : آبجی تسلیت میگم ، بابا رفت .. من توی حیاط دوهزار کیلومتر دور ازش نشسته بودم و به ماه نگاه میکردم..فقط دوتا گربه ی همسایه کنارم بودن .. صدا زدم بنتو .. برگشت نگاه عجیبی بهم کرد ، گفتم : بابام رفت بنتو بابام رفت میفهمی ؟؟بعد دوباره به ماه خیره شدم و آروم اشک ریختم ...

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:25

به دستهام نگاه میکنم شبیه ترینه به دستهات به اون رگهای خونی پشت دستهات که قلمبه زده بود بیرون..به دورها فکر میکنم دورترین خاطره ایی که باهات دارم : ذوق بی حدم بود وقتهایی که بچگی هام منو روی زانوهات بلند میکردی و باهام (غار غار یک گردو بنداز ) رو بازی میکردی ... یا قدیم که برای خرید اجناس مغازه ات میرفتی تهران و با اتوبوس سیصدودو ، اذان صبح میرسیدی خونه و ما مطمئن بودیم صبح پاشیم کنار بالشتمون کلوچه های لاهیجان جاده ی هراز هست .اونروزای بچگی هربار از سرکار برمیگشتی یه گلدون گل خریده بودی و من تمام ذوق کردن بی حدم رو از دیدن هر گلی که می بینم ، از تو دارم ...با این که بزرگترین سوالهای فلسفی دنیا رو درباره ی مرگ و زندگی می پرسیدی همزمان تو سرگرم کننده ترین بابای دنیا هم بودی...اون خاطرات سربازیت که با اجرای یه نمایش کامل و جذاب برامون تعریف میکردی ..رشتی و ترکی و زابلی و نیشابوری حرف میزدی و ما متعجب از این استعداد درآوردن درستِ لهجه ها ...* سین* و* آ * ی عزیز ویدیوهایی از آواز خوندنت همراه با رقص همیشگیت فرستادند.آ نوشت : دلمون واسش تنگ میشه!و سین گفت : بسُرای تا که هستی ، که سرودن است بودن. . بابایی ، دلم تنگ میشه واسه تکرار اون تیکه از کتابهایی که حفظ بودی و ما هزاربار ازت خواسته بودیم یه دور دیگه بگو.. یا حتی روضه هایی که جوونی هات از کافی شنیده بودی ...( نونِ عزیز ) نوشت: هربار بهش میگفتیم یه آواز محلی بخون بی برو برگرد میخوند: اَفتوئِه دَکِتِه بالا نِجاره .مکان دخترو بالا تِلاره .. و ما پرسیدیم نِجاره کجاست ؟ کسی نمیدونست ...لابد نام قله ی کوهی بوده در ییلاق که اخرین اشعه های خورشید قبل از غروب کامل اون قسمت رو روشن میکرد آخرین تلاش برای ماندن آخرین نش

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:25

صفحه بندی